روزی خر ملانصرالدین مُرد..ملّا نزد حکیم رفت و چاره خواست که قوت روزانه من ازین خر بود و اکنون چیزی ندارم...حکیم ریشی بخاراند و گفت قیمت خر اکنون در بازار ده درهم است... کاری که من میگویم انجام بده و خری از من هدیه بگیر...... در شهر پیچید که حکیم قصد قرعه کشی دارد و جایزه نفر برنده یک خر است و هزینه شرکت در قرعه یک پنجم درهم...مردم از شدت هیجان گروه گروه شتافتند و در قرعه شرکت نمودند... عده ای چندین بار پول میدادند تا شانس خویش را افزایش دهند.... پولی نزد،حکیم جمع شد بالغ بر صد درهم میشد...قرعه انجام شد و برنده مشخص شد و بقیه مردم معتقد به بدشانسی خویش راه زندگی در پیش گرفتند و رفتند....برنده را نزد جایزه اش بردند و جایزه(خر) را مرده یافتند...حیکم سه تا یک پنجم درهم(6.) پول بابت شرکت مرد برنده پرداخت نمود( آن مرد سه برگ خریده بود)... مرد متأثر از مرگ خر و غمگین بخاطر بدشانسی خویش رفت........حکیم ده درهم به ملا داد که خری نو بخرد و مابقی پول را به جیب زد و ازآن شهر هجرت نمود.....(مجموعه داستانهای راه و چاه)....